تجاوز

شاعر؟!
نه! ...
مهندس!
«مادرم مرا به زور کرد.»

شجاعت

شجاعتش رو دارم بگم اشتباه کردم و توانایی اش رو دارم عواقبش رو تحمل کنم.

پ ن: دنیا پر از چیزاییه که هنوز بعد از گذشت این همه سال بهشون عادت نکردم.

شبانه

شبانه نویسی رو خیلی وقته تجربه نکردم. هوا یه کم سرد بود اما نه اونقد که ساعت سه و نیم بعد از نصف شب یه چرخی تو کوچه نزنم. خدا خدا می کردم کسی منو نبینه. احساس یه جور گناه. گناهی که تو هیچ کتاب آسمونی و زمینی نیومده اما ... . نمی خوام لذتش رو حروم کنم. اگه هم کسی ببینه اونقد ارزش نداره که بخوام از نفس کشیدن تو این هوا دل بکنم. مرغ و خروسا سردشون بود. یه جای دنج براشون درست کردم و گذاشتمشون داخل. خدا آسمونت چقد قشنگه. خدا شبت چقد قشنگه. خدا ده تا دوست دارم.

دنیا

دنیا جای جالبی است! ما تقریبا چیز زیادی از آن نمی دانیم اما باز هم خیلی اوقات از آن لذت می بریم.

مثلن ما چیز زیادی از بدن خودمان نمی دانیم اما باز هم تنها وسیله ای است که باعث می شود حس کنیم که هستیم و از دنیای اطرافمان لذت ببریم.

 راستی امروز دوتا از مرغ ها تخم گذاشتند. یه تخم مرغ سفید و یه تخم مرغ قرمز رنگ. البته من برای اینکه خودم رو راحت کنم می گم قرمز. رنگش گلبه ای پر رنگ بود. نمی دانم می دانند من تخم هایشان را بر می دارم یا نه. امیدوارم اصلن شمردن بلد نباشند. اصلن نمی خواهم حس گناه داشته باشم.

روزها دارن بلند میشن. خدا کنه بارون بیاد.

مرغ ها و ...

امروز چند بار برای مرغ ها دانه پاشیدم.

وقتی مرا می بینند به سرعت خودشان را پیش من میرسانند و همیشه برای خوردن آماده اند به خصوص خروس گل باقلی! تازه شروع کرده به درآوردن صدای خروس از خودش اما هنوز از مرغ ها به شدت حساب می برد.

هوای این روزهای بوشهر محشر است! وقتی به برف پارسال همین موقع توی جنگل های اطراف لویزان فکر می کنم، خدا رو شکر می کنم. هم برای برف زیبای اونجا و هم برای هوای معتدل اینجا.