شبانه نویسی رو خیلی وقته تجربه نکردم. هوا یه کم سرد بود اما نه اونقد که ساعت سه و نیم بعد از نصف شب یه چرخی تو کوچه نزنم. خدا خدا می کردم کسی منو نبینه. احساس یه جور گناه. گناهی که تو هیچ کتاب آسمونی و زمینی نیومده اما ... . نمی خوام لذتش رو حروم کنم. اگه هم کسی ببینه اونقد ارزش نداره که بخوام از نفس کشیدن تو این هوا دل بکنم. مرغ و خروسا سردشون بود. یه جای دنج براشون درست کردم و گذاشتمشون داخل. خدا آسمونت چقد قشنگه. خدا شبت چقد قشنگه. خدا ده تا دوست دارم.