امید شمس

نمی دونی چقد میل تو دارم

به دیده هم غم سیل تو دارم

 بمیرم گر نیایی پیش تنها

امید شمس از لیل تو دارم

من هم دوستت دارم

سرطان ممنونم

در کدام یکشنبه

مرا خواهی برد

آن روز دیگر ادرار نمی کنم . . .

مي آيي

كنون كز پا فتادم پيش مي آيي

توخصمي و به ظاهر خويش مي آيي

همه عمرم به يغما برده اي،آخر

 براي بردن باقيش مي آيي

هميشه بوده سوداي رخت در دل

دم آخر به دل چون نيش مي آيي

تو دل را بيش از اينها ساده انگاري

كه لبخندت كند راضيش مي آيي

بخندد عالمي بر دل كه پندارد

براي آنكه مي خواهيش مي آيي

پس ازعمري كه زخمي بود دل از تو

نگو داري به دلداريش مي آيي

 

 

غزل كوش

غزلهايم چه مغشوش است امشب

كه ديگ مغز من جوش است امشب

توگويي در جهان جزمن كسي نيست

منم شير و دگر موش است امشب

واصلاً پارسي گويي چومن نيست

ومحصول دلم  خوش  است امشب

عجب حالي  به دل داريم امشب

بساط عيش وهم  نوش است امشب

هر آنچه اندرين قالب نوشتم

غزل ني ، بل غزل كوش است امشب

دل تنها درين شب بي پناهست

چو هر شب نيز چون دوش است امشب                                                                                              

يادت

آمد دوباره يادت در خاطر حزينم

اشكم نموده جاري از بهر تو غمينم

گنجشك نازك دل دراوج يك غزل بود

عشقت فكند تيري انداخت بر زمينم

دلشاد بود م اكنون همبازي سراشكم

چون خواستم چنان شد چون خواستي چنينم

اكنون غزل دوباره با اشك گشته جاري

چون آن غزال گونه برخواسته به كينم

شايد اگر دوباره مادر مرا بزايد

از كفر بر نگردم آتش زنم به دينم

از كفر بر نگردم آتش زنم به دينم

گر چشمهاي «تنها»تنها  دوباره بينم