امشب قلبم جای هیچ چیز نداشت صبر کردم . . .

و باز هم صبر . . . تا اینکه لبریز شد اشکم .

جایت خیلی خیلی خالی بود

مادر نام تو و اینکه . . .

راستش چشمهایت بدترین جای قصه است مادر

انگار تو ذهنم محو و محوتر می شود

نمی خواستم بگم نمی خواستم . . .

تلخ ِعین حقیقت

گلوم می خاره

لبهام یه چیزیش شده می لرزه

چشمهام سنگینه پر ِ