نبودم
کتاب هم خواندم و دلم هم تنگ شد برایتان خیلی . . .
حالا آمده ام .
۱- پنج دقیقه بعد از اصفهان ۳۰۵کیلومتر
چون رود جاری باش پائولو کوئیلیو - آرش حجازی
درختهایی در نوک کوه چشمهایم را دزدیده بود و من
هم خنده ام گرفته بود نویسنده ای که توصیف می کرد
بی شباهت به من نبود و کمی بعد
چشمانم داشت تر می شد وقتی
جمله ی هوکی میلر در پاسخ به نویسنده را خواندم
"عشق برایم کافی بود"
اصل ماجرا این بود.
۲- عجب محشری است شبهای اصفهان
آن هم از دور
انگار آسمان ِ پر ستاره ی کویر
بر زمین جای گرفته دوست دارم
کوله ام را اینجا کنار این جاده که چشمم
را می کِشد به عمق این تصویر بی بدیل
بازکنم وتمام شب را همین جا بنشینم و محو باشم
درسیاهی شب روبروی این تابلو ِ زیبای خدا.
۳- عجب پای ِتختی است این تهران
مردمش کهنه تر از آنند که بایستند
و ببینند عجب هوایی دارد دوری از این
غولهای چرکین و بوی متعفن تکرار شدن
دیوانه وار صبح را به امید شب می دوند
وشب را به امید صبح می خوابند
اینجا همه زنده اند و زندگی تعطیل
تنها زندگی را در کودکی دیدم
داشت گوشه ی لباس مادرش را
با لثه هایش که انگار می خارید می جوید
و چشمانش هنوز این قدر کم سو نشده بود
که اعجاز زندگی را نبیند
عجب پای ُتختی دارد
اینجا . . .
۴- ما بقی ناگفته بماند بهتر
پ ن : فعلا فقط کوله بار سفرم را باز می کنم.هر بار در همین پست.
لطفن(لطفا) از باز نشر مطالب بدون ذکر منبع خودداری کنید.