كنون كز پا فتادم پيش مي آيي

توخصمي و به ظاهر خويش مي آيي

همه عمرم به يغما برده اي،آخر

 براي بردن باقيش مي آيي

هميشه بوده سوداي رخت در دل

دم آخر به دل چون نيش مي آيي

تو دل را بيش از اينها ساده انگاري

كه لبخندت كند راضيش مي آيي

بخندد عالمي بر دل كه پندارد

براي آنكه مي خواهيش مي آيي

پس ازعمري كه زخمي بود دل از تو

نگو داري به دلداريش مي آيي